صدای نفس های منظم خواهر کوچولویی که دیگه آنقدرها هم کوچولو نیست و قدی کشیده و آفتاب مهتابی شده و سنگ صبوری شده برای خودش تو گوشم پیچیده..
بالش و پتویی که تمام تارو پودش بوی خونه میده رو سفته سفت بغل میکنم و تا میتونم بو میکشم؛ چشمام و میبندم و تک تک لحظه های عمر عزیزانم تو این خونه رو بو میکشم.. انقد بو کشیدم که نفس کم آوردم.. جا نیست برای اکسیژن لا به لای این حجم از بو..
سرمو میگیرم بالا.. یه نفس عمیق..
+مرده شور اون کله ی خر و دل بیصاحابتو با هم ببرن دختر
برچسب:
نویسنده: پندار قاسمیپور